|
من از این تاریکی ها میترسم
|
|
|
بازی روزگار را
نمیفهمم...
رسم غریبی ست بازی
زمانه...
من تورا دوست دارم...
تو دیگری را ...
و دیگری مرا...
و همه ی ما تنهاایم...
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من میتوانم میشود آرام تلقین میکنم سخت است اما میشود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشود فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم من می پذیرم رفته ای و برنمیگردی همین خود را برای درک این صد بار تحسین میکنم خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری بزور با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین میکنم این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین میکنم هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم نه اسب نه باران نه مرد تنهایم و این دائمیست اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم یا میبرم یا باز هم نقش شکستی تلخ را در خاطرات سرخ خودبا رنج آذین میکنم حالا نه تو مال منی نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست با عشق گلچین میکنم کم کم زیادم میروی این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخیش صد بار تضمین میکنم
یاد دارم سهراب گفته بودی
قایقی خواهی ساخت....
صبر کن سهراب .....
قایقت جا دارد ؟؟؟
من هم از همهمه ی اهل
زمین دلگیرم.....
من از یک شکست عاشقانه می آیم، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است، نه بهانه پنهان شدن همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم می گویند از صبح بنویس، از آفتاب، اما من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است بی ستاره ام و زرد، با طعم معطرِ پائیزی که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است . قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید مهم نیست، تمام سرزنش ها را می پذیرم و به بهانه تولد، حقایق غم انگیزی که درد را به درد میآورد و آتش را می سوزاند، می یابم.. سقف اعتماد تعمیری ست، بدجوری چکه می کند و آغوش ترانه ایم همچنان از عطر تن او که باید پر باشد، خالیست این دل دیوانه همیشه یک پادشاه ِ مغرور حقیقی داشته است اما اگر ترانه هایم ثمره تخیل نبود، به جنون نمی رسید اعتراضی نیست، من که به او نمی رسم، به جنون ِ رسیده از او راضی ام خلاصه غم ِ سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد گرچه همیشه حق هم با برنده ها نیست، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچههای دنیا گدایی کرد قرار بود حقیقت را بگویم، سخت است، بی علاج است، دانستنش کم کم آدم را می کشد، گریه شبانه می آورد، اما همین است، خبر کاملاً واقعی ست، او مرا دوست ندارد من را، صورتم را، صدایم را، لباس پوشیدنم را، حتی ترانه هایم را سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد، گریه می کنم اما، باشکوه مثل اقیانوس، بلندمثل اورست او نمی شنود و نمی داند که ماه، خوشبختی مشترک همۀ بیستارههاست و اما یک سئوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سئوال فکر آشفته من است چی کار کرد این دل سادم ؟؟؟؟؟؟ که از چشم تو افتادم؟؟؟؟
الان ساعت حدودای شیشه من دارم تنهایی اینا رو مینویسم
این اهنگ لگیررویایی هم برام سرشار از خاطرات تلخه خاطراتی که دوست ندارم به یادشون بیارم کاشکی میشد به عقب برگشت و خیلی چیزا رو عوض کرد یه نگاهی که به خودم میدازم به زندگی الانم نمیدونم احساس میکنم یه چیزی رو گم کردم دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه تا از دستم راحت بشه چه قدر زندگی سخته چه در زندگی تلخه چه قدر زندگی بی احساس سخته من دارم با این اکار نابود میشم هم خودم واذیت میکنم هم اطرافیانم و من احتیاج به امید دارم امیدی اصلا ندارم و ... منو ببخش نمیخواستم که ناراحتت کنم نمیدونم کجا این دنیا ی بزرگ نشستی و داری این غمنامه هارومیخونی اما اصراری نیست که همه ی این هارو بخونی و چشمای خوشگلت به دوران بیفته من و تنهایی هام سالهاست که با هم دست و پنجه نرم کردیم..... ببخش اگه ناراحتت کردم....... ادامه مطلب |
|